خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

مثل پروانه ای در مشت چه اسون میشه ما رو کشت

امروز پریا رفت رفت دانشگاه نمی دونم با وجود اینکه اتفاق خاصی تو این جدایی من اون نیفتاده اما یه حس خاصی دارم اینگار یه اتفاق خاصی افتاده ای خدا بگم چیکارش نکنه دیشبم خیلی ترسوندتم نمی دونم منم که حساس.. 

راستی پریا پانی خیلی دلتنگیتو می کنه دلش خیلی برات تنگ شده معلوم نیست این همون پانی سر خود یا.. 

بهش می گم بابایی مگه تو به من همیشه یواشکی نمی گفتی من شما رو از مامان پریا بیشتر دوست دارم پس چی شد 

میگه:بابایی من مامان پریامو می خوام دلم براش تنگ شده راستش بعد از ظهری یه سر بردمش پارک جمشیدیه (آخه منو پانی اونجا رو خیلی دوست داریم) گفتم شاید با یه گردش و دو سه تا کادو دلتنگیش برطرف شه که راستش نشد اصلانم نشد..راستش با این دلتنگییاش دل منم براش خیلی خیلی تنگ شد.. 

پریا ..پریا کی میای..خستم خسته باید فردا برم دانشگاه اما بازم تورو ندیدم با وجود اینکه به خودم قول داده بودم تابستون ببینمت..پریا این دوری تا کی..پریا منو پانی دل تنگیم زود بیا.. 

وقتی دیشب داشتی حرف می زدی قلبمو لرزوندی الانم که سر اذان دلم خیلی میلرزه پریا همیشه تو قلب منی پریا تو همیشه پریای منی..  

 

 

مثل پروانه ای در مشت چه اسون میشه ما رو کشت

خدایا خیلی دوستش دارم کمکم کن..

سلام امروز دوم مهرماه.. 

چقدر زود فصل جدید شروع شد حالا همه اون آدمایی که می گفتن در فصل جدید می خوام فلان کارا انجام بدم فلان کار و انجام ندم بای به قول هاشون عمل کنند اما در بین ما خیلی ها هستن که تصمیم های فراونی برای اینده می گیرند اما وقتی وقت عمل می رسه اونو به فردا یا فرداها واگذار می کنند یکیش همین عموم که یکم چند ماه پیش شکم اورده بود وقتی هر کی بهش می گفت بابا یکم لاغر کن می گفت از فردا ورزش و شروع می کنم یادم یه روز  من بهش گفتم: 

عمو داری چاق می شی ها.. 

گفت:امروز چند شنبه ست  

گفتم:پنج شنبه.. 

گفت:از شنبه ورزش شروع می کنم.. 

و این شنبه آغازین کی می رسه ما هنوز ندیدیمش.. 

دیشب خیلی کم باهم حرف زدیم خیلی دوست دارم براش ..براش یه دنیایی خوب بسازم خیلی دوست دارم از روزهای پرخاطره براش بگم از یک عمر باهم بودن اما خیلی می ترسم ..می ترسم که اون چیزی که من می خوام براش بسازم نشه.. 

 

 

دیروز البته صبح شو می گم ها یا نه بعد از ظهر خیلی در مورد یه مسئله با هم حرف زدیم پریا خیلی عاقله خیلی خوب پازل ها رو کنار هم میچینه برعکس چیزی که فکر می کردم از هر دختری ب استدلال به یه نتیجه میرسه و این خیلی خوبه اتفاقی که شاید برای هر دختری برای دوران بعد از ازدواج بیفته در پریا در دوران جوانی قبل از ازدواج افتاده..

راستش دیشب اوایل صحبتمون یکم به این حرفا که نه اصلا داشتم به اون امتحانی هم که قبلا ازش گرفته بودم شک می کردم تا اینکه دلیل حرفاشو اورد دیشب خیلی به حرفاش فکر کردم خودم تو لحظه لحظه اون اتفاقات جای اون گذاشتم دیدم من هم همون جوری بودم که اون می گفت یعنی یک انسان عاقل باید باشه..

دیگه هیچ چی راضیم نمی کنه دلم براش تنگ شده برای شنیدنش برای دیدنش برای لمس کردنش برای کنارش بودن ..برای کنارش بودن..

خدایا خیلی دوستش دارم کمکم کن..  

عشق آخر..

امروز اول مهر یه روز خاص  یه روز کاملا متفاوت راستش دروغ که نمی خوایم بگیم این روز برای خیلی از بچه ها زیاد دلچسب نیست آخه بعد یه مدت طولانی عشق و حال تفریح باید صبح زود از خواب بیدار شن ..
امروز بعد تجربه کردن هوای اول مهر یاد اون روزا افتادم اون روزا که مامان بلند می شد و صبحانه رو اماده می کرد همه رو صدا می زد دور سفره همه سریع نون پنیر چای شیرین می خوردیمو می رفتیم مدرسه راستش اون روز همیشه وقتایی که دیکته داشتیم همیشه بلند کردن من از رخت خواب خیلی سخت بود آخه من از این درس اصلا خوشم نمی امد بر عکس انشاء که همیشه اولین نفر بودم که می خوندمش یادم اون روزا مامان می امد سر رختخوابم هی اون جمله رو که هیچ وقت از یادم نمیره رو می گفت..
میلاد بلند شو هفت و نیم شد..هفت و نیم شد..
یادش بخیر همین هفت و نی هفت و نیم ها بود که گذشت و گذشت و گذشت...
راستش من می خواستم اولین خاطره مهر ماه جشن مهرگان و بنویسم که پریا بازم پیش دستی کرد بله دیگه بعد بگید پانی به باباش رفته.. 
امروز دوست دارم یه ..یه خواهش از کسی که خیلی دوسش دارم بکنم خواهشی که شاید قبلا می تونستم مستقیم بهش بگم اما دیگه نمی تونم و باید به صورت غیر مستقیم از این وب دانلودش کنه..
خانومی همیشه دوست داشتم که با من بمونی همیشه باور کن حالا که یه فصل جدیدو شروع کردیم خیلی خوشحالم و منم می خوام یه فصل جدید از میلادو شروع کنم آخه می دونید با تموم شدن یه فصل فرصت خوبی که انسان ها هم یه فصل یه دفتر جدیدی از خاطراتشونو برای آینده انتخاب کنن تا شاید بهانه ای برای روزهای قشنگ اینده باشه..
خانومی همیشه ..همیشه می دونستم که به من .. به من..اهههههه خسته شدم بس که جمله هامو تکرار  کردم می خوام تو یه جمله بگم 

 


عشق من دوستت دارم.به من اعتماد کن..