خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

میلاد پریا مامانی و پلیس اخلاق اجتماعی

یادته پریا اون روزا..اون روزکه مکالم مون تموم میشد من..تو..امروز بد تموم شدن حرفامون یه احساس خاص کردم احساس کردم که چقدر همدیگرو دوست داریم احساس کردم که چقدر از گذشته بیشتر به هم علاقمند شدیم امروز خیلی خیلی خوشحالم..خوشحال... 

راستش چند دقیقه پیش داشتم با پرپرم می حرفیدم می دونید بعد خوندن اون داستانش با شرح وقایع و جزئیات خیلی حال کردم که البته اگه پرپر الان اینجا بود می گفت دلتون بسوزه خوب راستش اره دلتون بسوزه خیلی حال کردم وقتی متنشو خوندم حس کردم خیلی خیلی..نمی دونم چی بنویسم خیلی سخته فقط میگم دوسسسسسسسسسسسسسسسش دارم زیاده گل فقط منه فقط مننننننن.. 

می دونید پر پر خیلی از داستانو تعریف کرد و منم می خوام قسمت روز دوم براتون بگم اما خودشم می دونه که قسمت سختو با سانسورشو به من سپرده خوب دیگه اخه داستان ما راستان..اره..  

..شب خوابم نمی برد همش تو فکر فردا بودم همش می گفتم چه جوری می خواد این شبم تموم بشه خیلی حالم بد بود بعد از اون همه با هم بودن وقتی ازش فقط برای چند لحظه جدا شده بودم داشتم می مردم حالا باید برای یک مدت طولانی ازش فردا جدا می شدم..به هر حال خوابیدم بهش گفته بودم صبح ساعت ۷ اونجام اما اون بهم گفته بود که حالا برو بخواب فردا..رسات گفت مثل جنازه خوابم برد چشامو که باز کردم دیدم ساعت ۸:۳۰ سریع بلند شدم یه ابی به دستو صورت زدم راهی شدم برم عقشمو ببینم..نیدونید خیلی با حال بود تو راه همش با خودم فکر می کردم تا اینکه رسیدم.. 

وایی خودای من از تاکسی که پیاده شدم پرپر تو تک دونه بود بازم دیر کرده بودم اما اون می فهمید..میفهمید اون همیشه منو میفهمه ... 

رفتم تو کنارش نشستم وای خدای من من پرپر کنار هم..خیلی زیباست و مطمئن باشید هیچ وقط اگه تو شرایطش نباشید نمی تونید حسش کنید.. 

کنارش نشستم با هم  حرف زدیم..اول کنارش نشستم اما..بگذریم حس کردم از چیزی ناراحت بهد اینکه گفت جون پانی اینجوری نیست مطمئن شدم اما بازم بعدش حس کردم چیزی شده بعدا فهمیدم چیزی نبوده.. 

بعد خوردن یه پیترزای جانانه رفتم ۷تپه اقا حال دادا نمیدونید چقدر این بلوار سلامت زیباست واقعا من در زیبایی این بلوار همیشه در شگفتم که چه کاری کرده با من که خاطرشو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.۰. ای جانم بلوار سلامت... 

خلاصه با هزار حالو حول یه دفه دیدیم کنار یه بنزیم بوق زد..بیبی بیا بالا..البته ادامشو نگفت اهای خوشگله یلا بلکه گفت..بله خوب دوستان جو گیر نشید این ماشین بنز ماله یه اقا پلیسه بود که دستور داده بود روش اسم امنیت اخلاقی رو چاپ کنن خلاصه مارو سوار کرد و برد تو ماشین باهم کلی گپ زدیم پریا که خار مادر رانندرو شناخت دیگه کم کم داشت فامیل می شد منم که با شوفرش گرم کرفته بودم اما نمی دونم چرا شوفره از ما زیاد خوشش نمی امد خلاصه کلی حرفیدم که زیاد با ما حال نکنه اخه ما خودمون اهل حالین پریا می دونه تو دانشگاه با اساتید..بگذریم ببینید ول کنیدا اگه نمی خواید مثل چند تا وبلاگ دیگه ف ی. ل  .ت.. ر بشیم.. 

بگذریم اقا پلیس ما اولش با اینهمه خربزه..وای ببخشید هندونه زیر بغلش داشت حال می کرد که اخرش پاشو تو یه کفش کرد که من می خوام مامان پریا رو ببینم..ما هم خوب حساس گفتیم باشه امابه شرطی که فقط کنار ما باشه ها اونم قبول کرد حیچی نزدیک خونه که شدیم پرپر جونم حاش بد شد راستش اول من فکر کردم از اون فیلماست منم بازیگرش شدم اما بعدا فهمیدم که گلمم..هیچی رسیدیم دم در خونه داش پلیس با منو پرپر راهی خونه مامانی شدیم در زدیم پرپر یکم نه خوب یکم بیشتر از یکم نگران بود که رئس نباشه که خدا رو شکر رفته بود بانک بود هیچی مامانی رو دیدیم با هم سلام احوال پرسی کردیماقا پلیس از انتخاب من پریا برای سوژش پشیمون شدو دست از پا دراز تر امد سراغ شما(خدا خودش کمکتون کنه)رفتم تو خونه..وای خدا به جون مامانم راست می گم رفتم تو حیاط مامان سنگین بود فهمیدم ترجیح  دادم زود اونجا رو ترک کنم هر چند اگر ترجیح هم نمی دادم باید..لحظه ای که پرپر داشت درو می بستو هیچ وقط فراموش نمی کنم خیلی سخت بود اخرین لحظه اخرین لحظه تا دیدار بعد..اخرش... 

و این پایان یک دیدار شیرین بود..البته اینم بگم درسته تلخ تموم شد اما یه اتفاقایی افتاد که بعدا فهمیدیم چقدر این اقا پلیس برای شناخت به ما کمک کرد..