اخرش یه روزی هجرت در خونت می کوبه تازه اون موقع می فهمی همه اسمون غروب
امروز می رم..می رم کاشان اما..نوشتن برام سخت حوصله ندارم..گفت سرم شلوغ برعکس هر روز تکسارو می خوندم هر روز هر روز...چه اون ۳ روز که نزدو من زدم چه..
خیلی حرفا دارم بزنم که نمی شه چون دوست ندارم مسائل خوصوصی..فقط اینو می گم که فقط خودش می فهم چی می گم.
از کجا معلوم..چه تضمینی هست..
این کلماتی بود بعد از ۱ سال ۶ ماه همراهی
اینو نوشتم که دگران نگویند..هستم اما...