خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

اشکان امد..

امروز خیلی سخت بود داستانی که متخوام امروز براتون بگم راجب خودم راستش شاید نوشتنش اینجا زیاد جالب نباشه اما میخوام از پرپرم اجازه بگیرم و با اجازه پانی جون اینو اینجا بنویسم. 

 امروز در روزی که خیلی دلم گرفته بود یه زنگ به پرپرم زدم اما بر نداشت مثل اینکه خواب بود گذشت دراز کشیدم اصلا شارژ نداشتم بهش زنگ بزنم یک دفعه طوفان شدیدی به پا شد بد جور شدید بود پنجره یکی از طبقاتم شکست هوا خاکی بود طوفان تمام محله رو برداشته بود جوری که دلم لرزید. 

..گذشت توفان ارم گرفت قطرات بارون داشت ارم ارم روی پنجره خودنمایی میکرد بابا تلویزیون روشن کرد که بی بی سی ببینه اما توفان دیش چپ کرده بود بابا امد پیشم گفت که برم بالا دیش وصل کنم رفتم بالا زیاد حالشو نداشتم باهاش ور برم یه جوری سرهمش کردم که سریع فارسی۱ بی بی سی بیاد تا ولم کنن.. 

..یه دفعه مامان پشت تلفن پیج گفت میلاد بیا پایین ببین کی امده گفتم که گفت..اشکان..اره اشکان پسرخاله گلم..می دونید چند وقت بود ندیده بودم نزدیک ۷ سال وای خدای من دلم لرزید سریع چسب اینارو جمع کردم امدم پایین وای خدای من اشکان بود اصلا نمی شد شناختش همون پسر خاله کوچیک من الان کلی بزرگ شده بود کلی..موهاش سیخ سیخ کرده بود مثل ماه شده بود یکمم ریش گذاشته بود خیلی زیبا شده بود وایی خدای من اخه می دونید من با پسر خاله هام رابطه خیلی خوبی داشتیم پسر خاله همسن سال خودم ایمان که به قران نمی دونید چقدر دلم براش تنگ شده وایی خدای من ازش کلی سوال پرسیدم پسر خاله گلم که وقتایی که من ایمان فوتبال بازی می کردیم با من وا میستاد تو گل کوچیک باهم کلی حال می کردیم حالا دانشجوی رشته مهندسی صنایع است خدای من خدای من هنوزم تو شکم خیلی حس خوبی بود خیلی شیطنت بچگی هنوز تو چشماش بود خدای من.. 

..انگار می خواستم..ولش کنید خیلی رویایی شده یاد اون روزا افتادم پرپر می دونه براش گفتم مت خیلی وقت.. 

زیبایی این لحظه اونقدر بود که به خودم اجازه دادم تو دفترچه خاطرات خودم پرپر..وای یادم نره پانی بنویسمش. 

رویایی بود ارزو می کنم داداش ایمانمم ببینم ایشالله همشون همیشه شاد باشن راستی از اشکان که پرسیدم گفت خاله هم زیاد حالش مساعد نیست ایشالله همشون همیشه شاد باشن نمی دونید انگار همه کینه هام همش.. 

میلاد پریا مامانی و پلیس اخلاق اجتماعی

یادته پریا اون روزا..اون روزکه مکالم مون تموم میشد من..تو..امروز بد تموم شدن حرفامون یه احساس خاص کردم احساس کردم که چقدر همدیگرو دوست داریم احساس کردم که چقدر از گذشته بیشتر به هم علاقمند شدیم امروز خیلی خیلی خوشحالم..خوشحال... 

راستش چند دقیقه پیش داشتم با پرپرم می حرفیدم می دونید بعد خوندن اون داستانش با شرح وقایع و جزئیات خیلی حال کردم که البته اگه پرپر الان اینجا بود می گفت دلتون بسوزه خوب راستش اره دلتون بسوزه خیلی حال کردم وقتی متنشو خوندم حس کردم خیلی خیلی..نمی دونم چی بنویسم خیلی سخته فقط میگم دوسسسسسسسسسسسسسسسش دارم زیاده گل فقط منه فقط مننننننن.. 

می دونید پر پر خیلی از داستانو تعریف کرد و منم می خوام قسمت روز دوم براتون بگم اما خودشم می دونه که قسمت سختو با سانسورشو به من سپرده خوب دیگه اخه داستان ما راستان..اره..  

..شب خوابم نمی برد همش تو فکر فردا بودم همش می گفتم چه جوری می خواد این شبم تموم بشه خیلی حالم بد بود بعد از اون همه با هم بودن وقتی ازش فقط برای چند لحظه جدا شده بودم داشتم می مردم حالا باید برای یک مدت طولانی ازش فردا جدا می شدم..به هر حال خوابیدم بهش گفته بودم صبح ساعت ۷ اونجام اما اون بهم گفته بود که حالا برو بخواب فردا..رسات گفت مثل جنازه خوابم برد چشامو که باز کردم دیدم ساعت ۸:۳۰ سریع بلند شدم یه ابی به دستو صورت زدم راهی شدم برم عقشمو ببینم..نیدونید خیلی با حال بود تو راه همش با خودم فکر می کردم تا اینکه رسیدم.. 

وایی خودای من از تاکسی که پیاده شدم پرپر تو تک دونه بود بازم دیر کرده بودم اما اون می فهمید..میفهمید اون همیشه منو میفهمه ... 

رفتم تو کنارش نشستم وای خدای من من پرپر کنار هم..خیلی زیباست و مطمئن باشید هیچ وقط اگه تو شرایطش نباشید نمی تونید حسش کنید.. 

کنارش نشستم با هم  حرف زدیم..اول کنارش نشستم اما..بگذریم حس کردم از چیزی ناراحت بهد اینکه گفت جون پانی اینجوری نیست مطمئن شدم اما بازم بعدش حس کردم چیزی شده بعدا فهمیدم چیزی نبوده.. 

بعد خوردن یه پیترزای جانانه رفتم ۷تپه اقا حال دادا نمیدونید چقدر این بلوار سلامت زیباست واقعا من در زیبایی این بلوار همیشه در شگفتم که چه کاری کرده با من که خاطرشو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.۰. ای جانم بلوار سلامت... 

خلاصه با هزار حالو حول یه دفه دیدیم کنار یه بنزیم بوق زد..بیبی بیا بالا..البته ادامشو نگفت اهای خوشگله یلا بلکه گفت..بله خوب دوستان جو گیر نشید این ماشین بنز ماله یه اقا پلیسه بود که دستور داده بود روش اسم امنیت اخلاقی رو چاپ کنن خلاصه مارو سوار کرد و برد تو ماشین باهم کلی گپ زدیم پریا که خار مادر رانندرو شناخت دیگه کم کم داشت فامیل می شد منم که با شوفرش گرم کرفته بودم اما نمی دونم چرا شوفره از ما زیاد خوشش نمی امد خلاصه کلی حرفیدم که زیاد با ما حال نکنه اخه ما خودمون اهل حالین پریا می دونه تو دانشگاه با اساتید..بگذریم ببینید ول کنیدا اگه نمی خواید مثل چند تا وبلاگ دیگه ف ی. ل  .ت.. ر بشیم.. 

بگذریم اقا پلیس ما اولش با اینهمه خربزه..وای ببخشید هندونه زیر بغلش داشت حال می کرد که اخرش پاشو تو یه کفش کرد که من می خوام مامان پریا رو ببینم..ما هم خوب حساس گفتیم باشه امابه شرطی که فقط کنار ما باشه ها اونم قبول کرد حیچی نزدیک خونه که شدیم پرپر جونم حاش بد شد راستش اول من فکر کردم از اون فیلماست منم بازیگرش شدم اما بعدا فهمیدم که گلمم..هیچی رسیدیم دم در خونه داش پلیس با منو پرپر راهی خونه مامانی شدیم در زدیم پرپر یکم نه خوب یکم بیشتر از یکم نگران بود که رئس نباشه که خدا رو شکر رفته بود بانک بود هیچی مامانی رو دیدیم با هم سلام احوال پرسی کردیماقا پلیس از انتخاب من پریا برای سوژش پشیمون شدو دست از پا دراز تر امد سراغ شما(خدا خودش کمکتون کنه)رفتم تو خونه..وای خدا به جون مامانم راست می گم رفتم تو حیاط مامان سنگین بود فهمیدم ترجیح  دادم زود اونجا رو ترک کنم هر چند اگر ترجیح هم نمی دادم باید..لحظه ای که پرپر داشت درو می بستو هیچ وقط فراموش نمی کنم خیلی سخت بود اخرین لحظه اخرین لحظه تا دیدار بعد..اخرش... 

و این پایان یک دیدار شیرین بود..البته اینم بگم درسته تلخ تموم شد اما یه اتفاقایی افتاد که بعدا فهمیدیم چقدر این اقا پلیس برای شناخت به ما کمک کرد..

یه تحقیق واسه امیر اقای گل

"چگونگی تعیین سن درخت بدون اینکه انرا ببریم"

وقتی یک درخت بزرگ می شود لایه های چوب جدیدتری در زیر پوست درخت ساخته می شود که به ما کمک می کند سن دقیق درخت را تعیین کنیم.

رنگ لایه ای که در تابستان بوجود می اید با رنگی لایه ای که در زمستان بوجود می اید متفاوت است این اختلاف رنگ ها به ما کم م کند تا به اسانی سن درخت را تعیین کنیم.

پس یک لایه کمرنگ و پرنگ با هم نشاندهنده یک سال عمر درخت است وقتی درخت را می بریم در سطح بریدگی دوایری می بینیم که در داخل همدیگر قرار دارند اگر درختی بیست حلقه در مقطع خود داشته باشد می توانیم بگوییم که تقریبا بیست ساله هست.

بنابراین کافی است تعداد لایه های پر رنگ را بشماریم تا سن درخت مشخص شود.

ولی همانطور که می دانید این کار درستی نیست که برای تعیین سن درخت انرا قطع کنیم.

می شود گفت ما سن درخت را از روی قطر و ارتفاع و طول و شاخه های جانبی ان حدس می زنیم.

1.هر چه قطر یک درخت بیشتر باشد عمرش نیز بیشتر است البته راه های دیری هم هست:

2.اینروزه سن درختان را اینگونه اندازه می گیرند که ابتدا سوراخی به قطر یک میخ معمولی در ان ایجاد می کنندکه تا وسط درخت ادامه دارد و سپس مایع شفاف خاصی که چند نوع است درون ان تزریق می کنند که این مایع بعد از مدتی خشک و سفت شده و ا را از درخت بیرون می کشند لایه های روشن و تیره بر روی ان اثر خود را گذاشته انها را می شمارند مثل برش درخت و دیدن لایه ها بدین وسیله سن درخت اندازه گیری می شود.

3.با اندازه گیری محیط بدنه درخت.دور بدنه  را محاسبه و شعاع ا را بدست می اورند و با توجه به ثابت بودن رشد سالیانه حدود سن درخت را حدث می زنند.

4.یکی دیگر از روش هایی که در تعیین سن درخت مورد استفاده قرار می گرد روشی به نام سوندا÷ می باشد که در این روش حفره ای در تنه درختان ایجاد شده و یک قطعه از ان را برداشته و حلقه های ان را می شماریم.

اما همکنون کهنسال‌ترین درخت زنده جهان که یک صنوبر ‪ ۹هزار و ‪ ۵۵۰ساله است در استان دالارنا در سوئد کشف شده است که سن این درختان با استفاده از فرآیندی به نام تعیین زمان با استفا ده از کربن ۱۴در یک آزمایشگاه آمریکایی تعیین شده است.

مامان بازم مانع شد نه پل..!

 دوستت دارم

سلام..یک بار دیگه سلام.. 

اینو دیشب می خواستم بنویسم اما خیلی خسته بودم دیشب رو کاغذ نوشتم که امروز واردش کنم. 

دیشب خیلی سخت گذشت منی که اصلا دوست ندارم کسی پر پر منو اذیت کنه انبار خودم کاری کرده بودم که از من ناراحت باشه من..اره من منه..نمی دونم چی شد اما خدایش از عمد نبود یعنی حداقل انجوری فکر نمی کردم بشه بعد صحبت با مامان یکم بهم ریختم نمی دونم دست خودم نبود اما فقط می خواستم به یکی بپرم خوب من سعی می کنم خودم تو شرایط کم اوردن قرار ندم اما اینبار با مامان تو این شرایط قرار گرفته بودم نمی دونستم چی بگم چه گوشتم زیر دندون مامان بود هرچی گفت قبول کردم اخه مامان پریا یک زن خیلی مغرور خوب دیگه البته انم بگما یک زن مغرور باهوش راستش اون یک زن عاقلل همیشه سعی میکنه عاقلانه تصمیم بگیره اما من با عقل..بگذریم از حرفای مامان ناراحت بودم پر پر بهم زنگ زد با هم شروع به حرف زدن گرفتیم اون فهمید که ناراحتم.ناراحت شد نوت صدام تقغیی کرد نتونستم کنترلش کنم اما اون بازم فقط گوش کر..نمی دونم مکالمه تموم شد..رفتم خونه حالم بد بود یکی دو ساعتی گذشت دلم برای صداش تنگ شد اما حالم از دست مامان گرفته بود ترجیح دادم تا یکم طاقت بیارم بهش زنگ نزنم تا دوباره ناراحتش کنم اما سخت بود سخت خیلی سخت..شب شد خواستم بخوابم اصلا نمی شد هی اینور کردم انور کردم اما..نه نمی شد بلخره پاشدم زنگ زدم.. 

الو..الوو..سلام صداش گرفته بود اما ادامه داد گفتم خوبی گفت..گفت چرا..چرا..گفت که چرا زنگ نزدی فکر کرد از دست اون ناراحتم اما اینطور نبود من..من..همچیزو براش توضیح دادم اما میدونستم که اون ارم نمی شه..مکالمه با معذرت خواهی من تموم شد اما معلوم بود اون هنوز.. 

دیشب سخت بود خیلی سخت خوابم نمی برد وضعیت بد خیلی بد..اما می دونم که الان که بهش زنگ بزنم ارمتر میشم خیلی اروم تر..

دیدار ۲۴ پرید..

چه کسی رو نفرین کنم؟ 

اصلا شب خوبی نیست بعد از این همه مدت و دل صابون زدن برای دیدارش دوباره نشد همه چیزز درست بود عاطفه.مسعود و.. ولی این بار رئیس البته به صورت غیر مستقیم.دستور از بالا بود مثل همیشه از اتاق فرمان اما چرا نمی دونم دلم می خواد نفرین.. 

نمی دونم شاید شاید شاید..ای کاش اون کسی که نگذاشت ببینمش می دونست چقدر دلم براش تنگه.. 

گریه کرد دلم شکست خیلی ناراحت بودم اما با شنیدن صدای گریش ترجیح دادم یک مرحم باشم تا یک درد.. 

 

دیروزم گذشت و پریروزم گذشت 

دورسرت نگشتم امروزم گذشت