خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

خاطرات پانی و شرکا

این وبلاگ من حالا من کیم؟ من پانی هستم دختری فراتر از نام خودم که این تو ما دو تا شریک دارم که بزودی سهم شونو میدم برن..

فصل جدید

 فصل جدید پانی پریا و میلاد

 من و پریا تصمیم گرفیتیم که یه بار دیگه همه خاطره هامونو ثبت کنیم  تا برای اینده یه برگ از خاطرات گذشتمون باشه. 

تا حالا کلی داستان ها بود که بین ما دوتا گذشت خاطراتس که هم خوش بود همه نا خوش اما الان که داشتم اونارو می خوندم تازه فهمیدم که چه بد شد که حتی همون خاطرات ناخوشم ثبت نشد چون حالا می فهمم که هموناهم چقدر با ارزش. 

به هر حال من و پریا با هم می خوایم یه بار دیگه با سر شکلی اینبار متفاوت به ثبت داستانمون بپردازیم اما اینبار با حداقل یه هدفی والاتر. 

امیدوارم در فصل جدید من پریا وای خوب ببخشید پانی پریا من در برگ خاطراتمون همیشه خوبی خوشی رو ثبت کنیم هر چند که گفتم خاطرات بدشم شیرینه. 

 

یا علی گفتیم و عشق ز سر گرفتیم..

و این پایان پرواز بلند ما بود

انگارهمین دیروز بود که با یک تلفن زندگی جدیدی رو شروع کردم انگار همین دیروز بود که نوشتم یا علی و یه داستان و یه وبلاگ و راه انداختم اینگار همین دیروز بود انگار همین دیروز بود.. 

داستان ما با یک تلفن شروع شد تلفنی کهشاید از همون اول هم اشتباه بود یک اشتباه محض از یک شخصیت به نام میلاد که همیشه فکر می کرد خیلی می دونه همیشه فکر می کرد با هوش و زرنگه همیشه فکر می کرد می تونه همه رو بشناسه همچی با یک اعتماد شروع شد..بعد کلی کل کل کردن اسمشو بهم گفت می دونستم که نباید رو اسمش و خیلی از حرفاش حساب باز کنم چون اصلا نباید تو اون لحظه ها چنین انتظاری از طرفت داشته باشی گذشت گذشت تا اینکه ستاره خانوم قصه ما گفت که اسم واقعی پریا ست که اونو می تونم صدا بزنم روزها گذشت گذشت و گذشت تا اینکه شناختمش احساسش کردم اون همونی بود که من تو رویاهام ساخته بودم همون دختری که از هیچ چیز فرار نمی کرد برای جواب دادن دست به نقد بود یک دختر رام نشدنی بود. 

تقریبا میلاد قصه ما رام شخصیت اول داستان شد اتفاقی که اصلا فکرشو هم نمی کرد و این تا جایی بود که میلاد همه داستان زندگی خودشو به پریا گفته بود و اون غیر از یه شماره ایرانسل هیچ چیز به میلاد نگفته بود خوب میلاد داغون شده بود حق بدید که ..نمی دون شاید همون جوری باشه که شماالان فکر می کنید خوب بزارید بگم که نگید اهل سانسور نه خوب من خر شده بودم اما قبول کنید که اگه تو شرایط قرار نگرفته باشید قضاوت بی معناست..کارمون به جایی رسید که وقتی با هم دعوا می کردیم حتما این میلاد بود که از اون معذرت خواهی می کرد ..ببخشید خوب معذرت می خوام خوب تورو خدا ببخشید..وای میلاد اینارو می گفت اره اینارو می گفت.. 

اون روزا بهترین روزای عمر من بود حتا بهتر از روزای دوست داشتی زندگیم همیشه از اینده حرف میزدیم از آینده اینده ... 

بچه ها باور کنید که خیلی نوشتم خیلی خیلی اما نوشتن بدی معشوق که تا چند وقت پیش می پرستیدیش یک ننگ به خود راستش الان که دست نوشته هامو می خونم یکیشونم نمی تونم بنویسم نمی تونم بنویسم با من چه کرد نه نمی شه.. 

فقط اینو تو پایان داستان خاطرات پانی می نویسم که پریا با میلاد بد کرد بد..میلاد تو یه بازی بود یک بازی  که اصلا فکرشو هم نمی کرد تو یه سناریو که واقعا از اولش همش یه داستان بود همه همش ..نمی دونم شاید این سناریو رو برای یک کارگردان تعریف کردمو ازش خوشش امد و یه کار ۹۰ شبی ازش دراورد نمی دونم.. 

بچه ها تو پایان این دفترچه خاطرات می خوام از تموم کسایی که تو این داستان ما بودن یه اسمی ببرم که شاید برای همیشه باقی بمونن حداقل تو پایان این خاطرات..  

 

 

مامان ناهید: 

مادری خشن مستبد پرخاشگر یک دنده و پر غرور شخصیتی که اون برام ساخته بود و اما مادری گل مثل همه مادرای گل این دنیا که فقط نمی دونن چقدر فرزندشون ازشون دوره.. 

رئیس: 

شخصیتی که همیشه دوست داشتم ببینمش راستش تو فکرم یه انسان مجذوب پایدار و مدیری با تجربه ساخته بودم که خیلی دوست داشتم ببینمش.. 

مینا: 

ابجی گلم که تو تنهایی که هیچ کس نمی تونست باهم باشه اون کنارم موند تا دردو دل من و گوش کنه با توجه به این که من درشتی کردم ابجی جون بازم ممنون.. 

کوروش: 

اخیی یک بچه مثبت و عاقل که ابجی مینامو خیلی دوست داره اقا کوروش نمی دون این تکسو می خونی یا نه اما خیلی دوست داشتم ببینمت خلاصه هوای ابجی ما رو داشته باش.. 

آرش: 

خواستگار سیریش که میلاد خیلی ازش بدش می اومد اخه بابا نا سلامتی رقیب بود دیگه.. 

امیر: 

راستش خیلی تو داستان ما نبود فقط یادمه تو یه اتفاق که البته تو سناریویی پریا نبود ظاهر شد کوچولوی خوش صحبتی که از راه دور صداشو شنیدم.. 

مادرجون: 

مادری مهربون که یه بار باهاش صحبت کردم خیلی پخته بود و همه چیزو میفهمید البته نمی دوم اگه خودش بوده باشه.. 

و در پایان از همه شما که تو این داستان خیالی ما بودید و با ما زندگی کردین تشکر می کنم و امیدوارم برعکس ما زندگی شما با ثمر باشه فقط دقت کنید و با عقل تصمیم بگیرید.. 

بچه ها اینجا اخر کاره اخر قصه خاطرات پانی باباست پانی بابا رفت پانی بابا رفت رفت.. 

 

 

 

آخرش یه روز هجرت در خونتو می کوبه  

تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه دروغه .دروغه. دروغه 

خداحافظ روزای روشن خداحافظروزای خوش خداحافظ پانی بابا خداحافظ همین حالا.. 

و این پایان پرواز بلند ما بود 

مثل پروانه ای در مشت چه اسون میشه ما رو کشت

امروز پریا رفت رفت دانشگاه نمی دونم با وجود اینکه اتفاق خاصی تو این جدایی من اون نیفتاده اما یه حس خاصی دارم اینگار یه اتفاق خاصی افتاده ای خدا بگم چیکارش نکنه دیشبم خیلی ترسوندتم نمی دونم منم که حساس.. 

راستی پریا پانی خیلی دلتنگیتو می کنه دلش خیلی برات تنگ شده معلوم نیست این همون پانی سر خود یا.. 

بهش می گم بابایی مگه تو به من همیشه یواشکی نمی گفتی من شما رو از مامان پریا بیشتر دوست دارم پس چی شد 

میگه:بابایی من مامان پریامو می خوام دلم براش تنگ شده راستش بعد از ظهری یه سر بردمش پارک جمشیدیه (آخه منو پانی اونجا رو خیلی دوست داریم) گفتم شاید با یه گردش و دو سه تا کادو دلتنگیش برطرف شه که راستش نشد اصلانم نشد..راستش با این دلتنگییاش دل منم براش خیلی خیلی تنگ شد.. 

پریا ..پریا کی میای..خستم خسته باید فردا برم دانشگاه اما بازم تورو ندیدم با وجود اینکه به خودم قول داده بودم تابستون ببینمت..پریا این دوری تا کی..پریا منو پانی دل تنگیم زود بیا.. 

وقتی دیشب داشتی حرف می زدی قلبمو لرزوندی الانم که سر اذان دلم خیلی میلرزه پریا همیشه تو قلب منی پریا تو همیشه پریای منی..  

 

 

مثل پروانه ای در مشت چه اسون میشه ما رو کشت

خدایا خیلی دوستش دارم کمکم کن..

سلام امروز دوم مهرماه.. 

چقدر زود فصل جدید شروع شد حالا همه اون آدمایی که می گفتن در فصل جدید می خوام فلان کارا انجام بدم فلان کار و انجام ندم بای به قول هاشون عمل کنند اما در بین ما خیلی ها هستن که تصمیم های فراونی برای اینده می گیرند اما وقتی وقت عمل می رسه اونو به فردا یا فرداها واگذار می کنند یکیش همین عموم که یکم چند ماه پیش شکم اورده بود وقتی هر کی بهش می گفت بابا یکم لاغر کن می گفت از فردا ورزش و شروع می کنم یادم یه روز  من بهش گفتم: 

عمو داری چاق می شی ها.. 

گفت:امروز چند شنبه ست  

گفتم:پنج شنبه.. 

گفت:از شنبه ورزش شروع می کنم.. 

و این شنبه آغازین کی می رسه ما هنوز ندیدیمش.. 

دیشب خیلی کم باهم حرف زدیم خیلی دوست دارم براش ..براش یه دنیایی خوب بسازم خیلی دوست دارم از روزهای پرخاطره براش بگم از یک عمر باهم بودن اما خیلی می ترسم ..می ترسم که اون چیزی که من می خوام براش بسازم نشه.. 

 

 

دیروز البته صبح شو می گم ها یا نه بعد از ظهر خیلی در مورد یه مسئله با هم حرف زدیم پریا خیلی عاقله خیلی خوب پازل ها رو کنار هم میچینه برعکس چیزی که فکر می کردم از هر دختری ب استدلال به یه نتیجه میرسه و این خیلی خوبه اتفاقی که شاید برای هر دختری برای دوران بعد از ازدواج بیفته در پریا در دوران جوانی قبل از ازدواج افتاده..

راستش دیشب اوایل صحبتمون یکم به این حرفا که نه اصلا داشتم به اون امتحانی هم که قبلا ازش گرفته بودم شک می کردم تا اینکه دلیل حرفاشو اورد دیشب خیلی به حرفاش فکر کردم خودم تو لحظه لحظه اون اتفاقات جای اون گذاشتم دیدم من هم همون جوری بودم که اون می گفت یعنی یک انسان عاقل باید باشه..

دیگه هیچ چی راضیم نمی کنه دلم براش تنگ شده برای شنیدنش برای دیدنش برای لمس کردنش برای کنارش بودن ..برای کنارش بودن..

خدایا خیلی دوستش دارم کمکم کن..  

عشق آخر..

امروز اول مهر یه روز خاص  یه روز کاملا متفاوت راستش دروغ که نمی خوایم بگیم این روز برای خیلی از بچه ها زیاد دلچسب نیست آخه بعد یه مدت طولانی عشق و حال تفریح باید صبح زود از خواب بیدار شن ..
امروز بعد تجربه کردن هوای اول مهر یاد اون روزا افتادم اون روزا که مامان بلند می شد و صبحانه رو اماده می کرد همه رو صدا می زد دور سفره همه سریع نون پنیر چای شیرین می خوردیمو می رفتیم مدرسه راستش اون روز همیشه وقتایی که دیکته داشتیم همیشه بلند کردن من از رخت خواب خیلی سخت بود آخه من از این درس اصلا خوشم نمی امد بر عکس انشاء که همیشه اولین نفر بودم که می خوندمش یادم اون روزا مامان می امد سر رختخوابم هی اون جمله رو که هیچ وقت از یادم نمیره رو می گفت..
میلاد بلند شو هفت و نیم شد..هفت و نیم شد..
یادش بخیر همین هفت و نی هفت و نیم ها بود که گذشت و گذشت و گذشت...
راستش من می خواستم اولین خاطره مهر ماه جشن مهرگان و بنویسم که پریا بازم پیش دستی کرد بله دیگه بعد بگید پانی به باباش رفته.. 
امروز دوست دارم یه ..یه خواهش از کسی که خیلی دوسش دارم بکنم خواهشی که شاید قبلا می تونستم مستقیم بهش بگم اما دیگه نمی تونم و باید به صورت غیر مستقیم از این وب دانلودش کنه..
خانومی همیشه دوست داشتم که با من بمونی همیشه باور کن حالا که یه فصل جدیدو شروع کردیم خیلی خوشحالم و منم می خوام یه فصل جدید از میلادو شروع کنم آخه می دونید با تموم شدن یه فصل فرصت خوبی که انسان ها هم یه فصل یه دفتر جدیدی از خاطراتشونو برای آینده انتخاب کنن تا شاید بهانه ای برای روزهای قشنگ اینده باشه..
خانومی همیشه ..همیشه می دونستم که به من .. به من..اهههههه خسته شدم بس که جمله هامو تکرار  کردم می خوام تو یه جمله بگم 

 


عشق من دوستت دارم.به من اعتماد کن..