امروز بازم بهش زنگ زدم با هم صحبت کردیم همش تموم شد بابا اخه دوسش دارم چیکار کنم...

روزی دو نفر که همدیگر رو خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی تونستند از هم جدا باشند ، با خوندن یه جمله ی معروف از هم جدا شدن ، تا یکدیگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار دیگری همدیگر رو نمی دیدند. چون هر دو بصورت اتفاقی به جمله ی معروف ویلیام شکسپیر برخورده بودند که نوشته شده بود
عشقت را رها کن اگر خودش برگشت مال تو بوده و گرنه از قبل هم مال تو نبوده .
بعضی وقت ها خیلی سخته که ادم از معشوقش کلمه دوست داشتنو بشنوه بعضی وقت ها خیلی سخته که ادم از تنها مونس روزهای تنهاییش حرفایی رو که خودش می خوادو بشنوه بعضی وقت ها.. اینا همه جملاتی که دیشب تا امروز صبح با خودم تکرار کردم تا یکم اروم بشم ..نمی دونم دوست ندارم این خاطرات و بنویسم اما راستش این تنها مرجع قانونی و یا حداقل موجودی که می شه از یک عشق شکایت کرد چون اینجور شکایتا تو هیچ سازمانی و تو هیچ مرجع ای قابل قبول نیست نمی دونم شاید من پر توقع شدم اما خوب..

راستش دو روز پیش برنامه ای جور شد که بری سفر سفری که این بار برعکس تمام مسافرت های قبلی برای بنده یعنی میلاد بی غم اینبار پر از غم بود راستش روز جمعه بود که با پریا صحبت کردم که مطمئن شدم دیگه امده اخه خانومی به خاطر اینکه مسافرت من خراب نشه و من برنگردم به من نگفت که امده و امدنشم من از لابلای حرفاش فهمیدم..
بعد از اینکه فهمیدم پاش رسیده اینجا دست و پام گم کردم سر هر کاری هر جایی از لبه دریا گرفته تا جنگل های زیبای کلاردشت و هوای خوب اونجا اصلا نمی تونست راضیم کنه تا اینکه تصمصم گرفتم برگردم اتفاقی رو که هنوز به خوده پریا هم نگفتم که چه داستانی رو برام ساخت راستش همه خانواده تا حالا از دستم شاکین که نمی دونم بعد یه تابستون امدیم سفر و گذاشتی رفتی و برای فامیل ارزش قائل نیستی از این شعر را..
بعد از اینکه گفتم باید من برگردم کار واجبی دارم و قیافه های اجق وجق دوستان راهی میدون اصلی رشت شدم که تاکسی ها داد می زدن ... خلاصه رفتم پیش یکی شونو پرسیدم می خوام تهران برم فت باید ماشینای میدون توشیبا رو سوار بشی میدون که پیاده شده ماشین به تهران هست..خلاصه رفیتیم و وقتی رسیدیم میدون ماشین های سواری و اتوبوس بود که فریاد می زدن با خودم گفتم باید زود برسم بابا نا سلامتی پاشده به خاطر ما امده ها رفتم پیش یکی از سواری های تاکسی که دوباره وایسادم گفتم اگه سوار تاکسی بشم جی پی ار اس داره نمی تونه سرعت بره بزار سوار شخصی ها بشم که زودتر برسم پیش خانومی خلاصه سوار شدیمو با هزارتا قر زدن به سر راننده که اقا دیرم شده سریع تر ماشین راه افتاد..
نمیدون نمیدونم نخوایین چون واقعا نمی تونم از این لحظه ها اونجوری که اتفاق افتادن براتون بگم واقعا شیرین بودم به شکل.. به شکل شیرینی عسل .. اره ار واقعا به طعم شیرین عسل اونم عسل ناب سبلان ووووو..خدایا من .. من می تونستم پریامو ببینم وووو خدایا..خدایا.. این رویای من بود که داشت ..بچه ها واقعا نمی تونم توصیفش کنم چون نمی دونم چه جوری بنویسمش یه حال خاص بود.. یه حال خاص....
راستش بعد چند باری که باهش حرف زدم دیگه گوشیش خاموش شد با خودم گفتم شاید باطری تموم کرده من شار باطری نداشتم اما تا اونجا که داشتم نمی دونم فکر کنم کرج بودم که داشتم زنگ می زدم که بازم پشت گوشی می گفت داستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...اصلا به این مسئله فکر نمی کردم که چرا گوشیرو خاموش کرده و فقط در حال تایپ مسیج عاشقانه به خانومی خوشگلم بودم تا اینکه گوشی منم شار تموم شد که رسیدم اتوبان دیگه وسط راه پیاده شدم رفتم یه ماشین در بست گرفتم تا خونه برسم و یه دوش سریع بگیرمو به رم به سوی گلمتا رسیدم کلید انداختم شلوار و کندمو رفتم حموم که با خودم گفتم نکنه پریا زنگ بزنه من گوشیم خاموش باشه امدم بیرون از رختکن تلفونو برداشتم زدم به شار امدم که برم حموم دیدم گوشیم داره چند تا مسیج می ده در رختکن و نمی دونید چه جوری باز کردم و امدم که بخونمشون اولی رو باز کردمنوشته بود ببخشد گوشیم تو کیفم بود گفتم فدای سرت خانومی فدای یه تار موی گندیدت دومی رو که امدم باز کنم گفتم برم دیگه دوش بگیرم اخه اخریش این بود لابد هنوز خونه دوستش که دیگه دستم رفته بود روی کلیدو مسیج دومی (البته به ترتیب مسیج های رسیده)باز شد داغون شدم کپ کردم اینگار داشتم دیونه می شدم دلم می خواست زمینو گاز بگیرم این دیگه نهایت...نهایت... همونجا نشستم روی مبل فقط داشتم خودمو اروم می کردم...میلاد جان ما الان راه افتادیم دیگه هر کاری کردم نتوستم نگه شون دارم مامان گفت باید برای عید ... همش یادم همه همه اش ..داغون شدم یعنی من من...
بچه ها حالم اصلا خوب نیست حوصله تایپم ندارم نمی دون حالا اینجا تو خونه من تنهای تنهام خانواده لب دریان و پریا در .. قضاوت های من همیشه بعد خدا با یک نفر. که آیندش تمام زندگی منه قضاوت با خودش..
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمر حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
دیشب خیلی شب بدی بود دیشب تنها شبی بود که بی قراری رو کامل در بابا دیدم خیلی وقت بود تو خونه کوچیک اما رویایی ما خبری از دلتنگی و غم نبود اما وقتی دیشب بابایی رو اینجوری دیدم مطمئن شدم که اوضاع خیلی خرابه و این خرابی تا جایی پیش رفته بود که بابا میلاد با شوخی های من که پانیشم و به قول خودش دل جون زندگیشم اصلا نمی خندید و وقتی به فکر مامان پریا افتادم که فهمیدم خندوندن بابا میلاد دیگه اصلا کار پانی نیست رفتم جلو تا ببینم چه خبره..
پرسیدم:بابایی چیزی شده
گفت:نه باباییچیزی نیست
گفتم:آخه ..
گفت:بابایی تو دیگه اینجوری حرف نزن که مطمئن میشم اخر زمونه
گفتم:چطور بابایی
گفت:آخه تا حالا ندیدم پانی اینجوری از کسی دلجویی کنه
گفتم:بابایی..
گفت:جانم جانم خانمی هیچی چیزی نیست بابایی یه کوچولو ..خوب نه یکم بیشتر از یه کوچولو با مامان پریا حرفمون شده
گفتم:پس اخر زمون شده
گفت:اگه دلجویی تو هم بهش اضافه کنیم فکر کنم باشه
گفتم:بابایی شما مامان مگه میشه
گفت نمی دونم پانی دیشب مامانت یه چیزی گفت که هیچ وقت فکرشم نمی کردم به زبونشم بیاره
گفتم:چی بابایی
هیچی ولش کن اصلا ببینم بازم فوضولیای تو گل کرده
گفتم:خوب مگه نگفتی با پانی مهربون اخر زمون میشه خوب شیطون شدم که هنوز کسی برای شیطنت روی زمین باشه دیگه.
بابا یکم خندید و گفت
ممنون بابایی
گفتم:بابابیی الان الان چی هنوزم قهرید
یکم اره خوب..دخترم دیشب مامان پریا گفت..گفت که دیگه نمی خواد با هم باشیم گفت که شرایط با من بودن و نداره گفت که باید تمومش کنیم گفت که..بابا اینو گفتو گریه کرد دلم خیلی برای بابا میلادیم سوخت اخه من بابا میلادمو خیلی دوست دارم چطور مامان پریا رئس جونشو دوست داشته باشه اما من بابا میلادمو..
هیچی بابا منو بغل کردو گریه کرد راستش خیلی ناراحت شدم تصمیم گرفتم به مامان زنگ بزنمو بگم چقد از دستش ناراحتم بابا که رفت برای شام برام پیتزا بگیره(اخه نمیدونید که اگه مریم خانوم نباشه ما برا ناهارو شاما لنگیم اخه مامان دیگه از بیمارستانو مطب که کم نمیاره)رفتم که به مامان زنگ بزنم راستش داشتم زنگ می زدم که گفتم اگه بابا یهویی در بزنه چکار کنم اخه گشنمم بود گفتم که وط حرفای مامان بگم مامان بعد از پیتزا زنگ می زنم خوب ناراحت میشه گفتم ولش کن خوب دیگه چه می شه کرد حداقل ۲ تا شریک به اسم میلاد و پریا رفته تو پاچمون باید روابطو تا موقع شراکت برقرار نگه داریم
هیچی دیگه گفتم حالا پیتزا رو ولش کن تلفونو برداشتم و زنگیدم خونه رئس که چشمتون روز بد نبینه یهو مامان ناهید گوشی رو برداشتو حرف نزده..
اخخخخخ خستیدم دیگه بقیشو بعدا می گم
فردا تو می ایی
من لحظه ها را می شمرم تا رسد فردا ان لحظه خوب در اغوشت کشیدن ها
امروز دلم خیلی گرفته اخه دو روزی هست که صداشو نشنیدم نمیدونم الان اون چه حالی داره اما من که حالم اصلا خوب نیست راستش دیشب خیلی sms دادم اما خوب خودش جواب یکی از اونارو هم نداد نمی دونم حتما نمیشده یا نمی دونم.. نه نه فکر اشتباه نکنید دعوامون نشده ها اخه پریا یه مشکلی براش به وجود امده که نمی تونه فعلا با تلفن حرف بزنه به قول بچه ها گفتنی این انار که بالای درخت بودو ما دستمون بهش نمی رسید انگار اونقدر بالا رفته که دیگه چشمامونم نمی بینتش..خوب دیگه گله ای نیست بعضی وقتا اینجوری می شه راستش دلم برای یه لحظه شنیدن صداش ویرونه..

امروز دیگه واقعا معنی نشنیدنشو حس نکردنشو عشقشو..فهمیدم اما همه اینا با امدنش تا اخر تابستون پیشم تموم میشه همش همش.. اندکی صبر سحر نزدیک است.
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدون ها جا دادم
بعد از جدایی ها ان بی وفایی ها
فردا تو می ایی فردا تو می ایی
بعد از گسستن ها ان دل شکستن ها
فردا تو می ایی